-|پیامک های من|-

پیامک بفرستین به شماره : 30005890000021

بنام مهربانترین

In the name of the most compassionate

خوبی  قضیه به این بود که او با من همراه بود

و پشت سر من رکاب می‌زد.

 


What was comforting was his company Sitting behind me,

he too was pedaling.

آن روزها که من رکاب می زدم و او کمکم می کرد، تقریباً راه را می‌دانستم،

راه‌هایی کوتاه که زود به انتها می رسید.

رکاب زدن دائمی، در جاده‌ای قابل پیش‌بینى کسلم می کرد، چون همیشه کوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا می‌کردم.

فکرش را هم نمی‌کردم که روزی در راه‌های طولانی هم خواهم افتاد...

Those days, when I pedaled, he used to help me. I almost knew the paths, short paths that ended in no time.

Pedaling constantly in a predictable path, made me bored cause I could always find the shortest way to get to the end.

I never thought a day would come that I ride long paths too…

یادم نمی‌آید از کی بود که به من گفت: «جاهایمان را عوض کنیم»

ولی هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود؛

او با من همراه بود،

و من پشت سر او رکاب می‌زدم.

I don’t remember when exactly it was that he told me to change places Whenever it was, from then on, nothing was the same as before He was there with me

And it was I who pedaled at the back seat

حالا دیگر رکاب زدن در کنار او، هیجان عجیبی داشت ...

Now I was excited! What a feeling it was to pedal with him like that…

مسیرهای دلپذیر و میانبرهای اصلی را در کوه‌ها و لبۀ پرتگاه‌ها می‌شناخت و از این گذشته می توانست با حداکثر سرعت براند.

مرا در جاده‌های خطرناک - که به سختی می‌شد از آن عبور کرد، اما بسیار زیبا و باشکوه بودند - به پیش می‌برد، و من غرق سعادت می‌شدم.

He knew the most graceful paths, the most dangerous cliffs ,and the main shortcuts. and what's more he could ride with maximum speed!

He drew me through the most impossible yet the most splendid roads…

all felt like heaven…

گاهی نگران می ‌شدم و می‌پرسیدم: «داری منو کجا می‌بری؟!»

می‌خندید و جوابم را نمی‌داد و من حس می‌کردم کم کم دارم به او اعتماد می‌کنم.

Sometimes I’d feel worried “where are you taking me?”

He’d just smile and wouldn’t answer

And I felt I could trust him more and more

به زودی زندگی کسالت‌بارم را فراموش کردم و وارد دنیایی

پر از ماجراهای رنگارنگ شدم.

هنگامى که مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» برمى‌گشت و دستم را مى‌گرفت.

Soon I forgot about my depressing and boring life, and I stepped into a whole new world with all its excitement and colorful adventures

There where times when I’d say: “I’m getting scared”;

Then he’d turn back and hold my hand

او مرا به آدم‌هایی معرفی کرد که هدایایی را به من می‌دادند. هدایایی که به آن‌ها نیاز داشتم. هدایایی چون عشق، محبّت، راستی و فروتنی.

آن‌ها به من توشه سفر می‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم.

He had me know people who gave me presents.

Presents I needed so much: love, grace, honesty, modesty.

They gave me provisions so I could get on through my path

و ما باز رفتیم و رفتیم ...

And far we rode and rode…

حالا هدیه‌ها خیلی زیاد شده بودند. به من گفت:

«همه‌شان را ببخش. بار زیادی هستند. خیلی سنگین‌اند!»

و من همین کار را کردم و متوجه شدم که در بخشیدن است که دریافت می کنم.

حالا دیگر بارمان سبک شده بود.

Now we had a lot of presents. “ give them all away. They’re too much to carry. they’re too heavy!” he said And that’s what I did. Then I noticed it is in giving away that I can gain!

Now we were light again.

او همه رمز و رازهای دوچرخه‌سواری را بلد بود. می‌دانست چطور از پیچ‌های خطرناک بگذرد، از جاهای مرتفع و صخره های سخت با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز کند..

He knew all the ups and downs of riding bikes. He knew how to go round the dangerous curves, jump the heights and difficult rocks And whenever needed, Spread wings and fly…

من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او رکاب بزنم...

I learnt to close my eyes and in the weirdest places: just pedal

like how he did...

این طوری وقتی چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت می‌بردم

و وقتی چشم‌هایم را می‌بستم، نسیم خنکی صورتم را نوازش می‌داد...

Now when my eyes were open I could take all the beauties around in, and when I closed them, I could feel the pleasant breeze caressing my cheeks…

اوایل، خداوند را فقط یک ناظر میدیدم، چیزی شبیه قاضی دادگاه که همه عیب و ایرادهایم را ثبت میکند تا بعداً تک تک آنها را به رخم بکشد.

این خدا مى خواست به من بفهماند که من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم.

او همیشه حضور داشت، ولی نه مثل یک خدا، بلکه مثل مأموران دولتی.

At first I used to think of God as a watcher; Someone like a judge in a court who just marks down my faults and flaws so that he can show them to me later. That God wanted to determine my sentence: whether I can to go heaven or should I be thrown in hell

He was always there but not as a God, as an agent.

ولی بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعی بود که حس کردم زندگی کردن مثل دوچرخه‌سواری است، آن هم دوچرخه‌سواری در یک جاده ناهموار!

و من نخواهم افتاد مگر این که دست از رکاب زدن بردارم.

But then I started to realize who my God is, that’s when I noticed living is like riding a bike; riding a bike in a truly difficult path!

And that I won’t fall down unless I stop pedaling

حالا هر وقت در زندگی احساس می‌کنم که دیگر نمی‌توانم ادامه بدهم،

خداوند لبخند می‌زند و فقط می‌گوید:

رکاب بزن ...

Now each time I feel I can’t stand it, that I can’t go on anymore,

God smiles and just says:

Pedal…

 

نـــــــــــــــــظربدهید . . .

http://SmsArsis119.persianblog.ir

| دوشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٠ | ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ | .: Arsis119 :. ناچیزترین ذره هستی : . . . نظرات () |

Design By : shotSkin.com