-|پیامک های من|-

پیامک بفرستین به شماره : 30005890000021

بنام مهربانترین

In the name of the most compassionate

دیروزشیطان  را دیدم.
    
در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛
    
فریب می ‌فروخت.

 


Yesterday, I saw the Devil

He had spread his stuff somewhere around the square,

 selling deception.

مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می ‌کردند، هول می زدند و بیشتر می ‌خواستند.
توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و جنایت و...
هر کس چیزی  می خرید و در ازایش چیزی می‌داد.

People had gathered up around him,

racketing and pushing one another , asking for more…

He hadn’t missed a thing, there was everything in his stuff:

arrogance, greed, lie, crime, and everything.

People bought things and for each,

gave something in return.   

بعضی ‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند
وبعضی پاره‌ای از روحشان را.
بعضی‌ها ایمانشان رامی دادند
 و بعضی آزادگیشان را.

Some gave a part of their hearts

And some, a part of their souls.

Some gave him their faith

And some gave him their freedom.

شیطان می ‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می ‌داد. حالم را به هم میزد.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه  خندید و گفت:
 من کاری با کسی ندارم،
 
‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم.
 نه قیل و قال می ‌کنم و نه کسی را مجبور می ‌کنم چیزی از من بخرد.
 می بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.

Devil was laughing, his mouth stinking like hell, making me sick.

It was like he’d read my mind cause he smirked and said:

I didn’t go after nobody! I’ve just spread my things on a corner.

I’m whispering softly. I don’t make a lot of noise,

neither do I force anybody to buy things from me.

See? People themselves wish to gather up around me.

آن وقت سرش رانزدیک تر آورد و گفت‌:
البته تو با اینها فرق میکنی.
تو زیرکی و مومن. زیرکی وا یمان، آدم را نجات میدهد.
اینها ساده‌اند و گرسنه. در ازای هر چیز ی فریب می ‌خورند.

Then he drew his head closer :

 “but, you’re different. You’re smart and faithful. Being smart and faithful spares one.

But they, they’re naïve and hungry.

They’re easily deceived for almost anything. 

  ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به  جعبه ی عبادت افتاد که لابهلای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی ازشیطان بدزدد.

I lingered there for hours. suddenly my eyes met a prayer box among all those things. I nicked it quickly and put it in my pocket, thinking : now let somebody steal something from Devil if only for once.

به خانه آمدم و در کوچک جعبه ی عبادت را باز کردم.
 توی آن اما جز غرور چیزی  نبود.
 
جعبه ی عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.

I came home and opened the little prayer box.

There was nothing in it except for arrogance.

I dropped the box and arrogance spread all around my room.

فریب خورده بودم، فریب!

دستم را روی قلبم گذاشتم، ‌نبود!
فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.

تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم.
می‌خواستم عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم.

I’d been fooled, fooled…

horrified, I put my hand on my heart, but it wasn’t there!

Then I realized I’d left it there beside Devil’s stuff.

I ran and tripped all the way back, cursing him, begging God…

I wanted to thrash his stupid, fake prayer box in his head and take my heart back.

به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.

آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشک‌هایم که تمام شد،‌ بلند شدم تا بیدلی ام را با خود ببرم

که صدایی شنیدم...

صدای قلبم را.

When I got to the square, I found him gone.

There was I, collapsed, and howling my frustration out with my streaming eyes.

Then at last, as I was getting up,

dry eyed and frozen, taking away my empty place of a heart I heard something…

It was my heart

   و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم.

   به شکرانۀ قلبی که پیدا شده بود.

I fell down on my knees, head down, and kissed the ground

To thank the one who had let me have my heart back  

نـــــــــــــــــظربدهید . . .

http://SmsArsis119.persianblog.ir

| سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۳٩٠ | ٦:۳۳ ‎ق.ظ | .: Arsis119 :. ناچیزترین ذره هستی : . . . نظرات () |

Design By : shotSkin.com