-|پیامک های من|-

پیامک بفرستین به شماره : 30005890000021

من عاشق بارونم . . .
 
سلام
نوشته هایم بازی قلم است بر کاغذ
خوشحالم که آنها را به نمایش می گذارم
احساسی
از غروری کودکانه...
در دایره عشق اگر باران بلا بارید
عاشق آن است که از دایره بیرون نرود

به خودم میگم باید بنویسم تا صفحه م بروز بشه...
اومدم که الان بروز بشم..!
اما.... اصلا چی باید بنویسم؟!
فقط میدونم اومدم که بنویسم تا بروز بشم...
تا مثلا بقیه حضورم رو احساس کنن...!
اینجا...مجازی....
هه...خندم میگیره... خوب که چی؟ گیرم بنویسم و بقیه هم بخونن...!
برای آدمی که مجازیه چه فرقی میکنه... وقتی نیستم هر قدر هم بگم هستم چه فایده...!
عجیبه...تا حالا فکر نکرده بودم چقدر مسخره ست... اینکه اینجا بنویسم.... بنویسم از غمی که انگار تمومی نداره....بخندم با لبخندی مصنوعی که با دو تا نقطه و چند تا پرانتز شکل میگیره....
چند وقته که سردرگمم... گیجم.... شک دارم....نمیدونم کجا وایستادم... حس گم شدن...
خوشحالم...؟ غمگینم...؟ دلتنگم... ؟خوشبختم... ؟بدبختم...؟
اصلا وقتی خودم هم حسم رو نمیدونم چطور باید بنویسم از احساسم...؟!

آرامتــر تکــانـش دهیــد...

مـَـرگ مَغـــزی شُــده...بــایـد زودتـــر دفــن شــود...

چیـــزی بــَرای اِهـدا هـــم نــدارد...

اِحســـاسَـــم استــــ !

تــــا همیـن دیــروز زنـده بـــود

خـــــودمــ دیـــدمــ ،

کِســـی لِهــــش کــــــرد و رَفــتـــــ..!


یک استکان چای داغ مهمان منی

کنار پنجره بخار گرفته وقت تنهایی ات

نوش جان!

چای وفاداری من همیشه تازه دم است...

گرمایی بر روی گونه ی خود احساس کردم و بی تفاوت پرواز کرد از کنارم ، 

پرواز کرد به دور ، و من تا دور نظاره گرش بودم ، و آنقدر دور رفت تا به هیچ

 تبدیل شد، ناگاه در اندیشه فرو رفتم که آیا بود و تبدیل شد به هیچ و یا

 آنکه نبود و من در توهم بودنش بودم ؟! خلاصه هر چه که بود ، من دیگر  "

 من " نبودم ، اندیشه ی بودن " او " بود که به من حیات می داد. چه سخت

 بود نبودنش و ندیدنش و باران در چشمانم ، ناله هایی که در پیچ و خم

 گلویم محو میشدند و زخمی که بر صفحه مه آلود افکارم حک میشد.

 سوال بزرگ و بزرگتر میشد، " آیا او بود در کنارم ؟ "

چشمانم داغ شد، روی هم آمدند لحظه یی. تصور بودنش آرامش می داد و

 قطره  اشکی رقص کنان سفر کوتاه خود را آغاز کرد. از خانه " او " غلطید

 و از بوسه گاه " او " عبور کرد و گرمای لب های " او " سرد شد و ادامه داد

 و رسید به لب های من و زندگی کوتاهش پایان یافت. و نجوایی با ترنم

 بارانی چشمانم همنوا شد :

آنکه تاج سر من خاک کف پایش بود             از خدا میطلبم تا بسرم باز آید

 

| شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱ | ۳:٠٠ ‎ق.ظ | .: Arsis119 :. ناچیزترین ذره هستی : . . . نظرات () |

Design By : shotSkin.com