باران یعنی... نقطه چین تا خدا

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند

مثل آسمانی که امشب می بارد

و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند

و چشمانم را نوازش می دهد

تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم...

...

روزهــــاست از سقف لحظــــــــه هایم

یاد تو چـکه می کند ...

اگر باران بند بیاید

از این خانه مــی روم !!

آسمان  بارانی  است

همگی  می گذرند

چتر دارند  به دست

تا  نبارد  باران

بر سر  و   صورتشان

 

اما ...

 

من تنها و رها

زیر این سقف سیاه

گام  بر می دارم

بی چتر ...

و به تو , می اند یشم ...

 

گاهی لحظه های سکوت

پر هیاهوترین دقایق زندگی هستند

مملو از آنچه می خواهیم بگوییم اما نمی توانیم...

 

سحرگاه است و من در جاده های باران زده می دوم

نگاهم پر از سکوت و دلم پر از درد است

میدوم تا به انتهای جاده برسم به دور دستها خیره می مانم

تا روشنایی چراغ امید را ببینم

با دستهایی خسته اما امیدوار ابرهای بغض گرفته را کنار می زنم

نور هستی بخش پوست تنم را گرم می کند

و از لا به لای شب بوها وجودش سرمستم می کند...

 

هروقت تنهائی دلگیر مباش چون خدا بهترین های دنیا را تنها افریده...

 

سهراب : گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی.....

گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی.....

گفتی زبر باران باید رفت رفتم ولی او نه

چشم های خیس و شسته ام را نه نگاه

دیگرم را هیچکدام را ندید فقط در

 

زیر باران با طعنه ای خندید و گفت :

     دیوانه باران زده....

 

/ 6 نظر / 18 بازدید
مهوش

عالی بود چندتا پیامک برات میفرستم ... اگه دوس داشتی برام بفرست... قربون تو خیلی حال داد...

نگار

مطلب جالبی بود. موفق باشید ;)

حمید

مطلب جالبی بود. موفق باشید ;)

پرسان

سلام خوبی دوستم کجایی ؟؟؟دلم برات تنگ شده دوروزه نیومدی پیشم

پرسان

عالیییییییییییییییییییییی بودمرسی دوستم همشون قشنگ بود[قلب][ماچ][گل]

پرسان

فک کنم اونموقع که این پستو میذاشتی بارون میومده نه؟؟؟[چشمک]