داستان

سیاه پوشیده بود ، به جنگل آمد .. استوار بودم و تنومند !

دستی به تنه ام کشید ، تبرش را در آورد و زد .. زد .. محکم و محکم تر ...

دیگر نمی خواستم درخت باشم ، آینده ی خوبی در انتظارم بود !

ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد ، او تنومند تر بود ...

مرا رها کرد با زخم هایم ، او را برد ... و من که نه دیگر درخت بودم ، نه تخته سیاه مدرسه ای ، نه عصای پیر مردی ...

خشک شدم ..

بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می مونه .. تا مطمئن نشدی تبر نزن !

احساس نریز!!

زخمی می شود ... در آرزوی تخته سیاه شدن ، خشک می شود ....

96000675321691724977.jpeg

 

/ 2 نظر / 6 بازدید
hadi

سلام ماشاالله . چیزی جزاین نمیتونم بگم[گل]

ح رمتی

زیبابودمرسی