بازباران

با دو پای کودکانه می‌دویدم همچو آهو می‌پریدم از سر جو دور می‌گشتم ز خانه
می‌شنیدم از پرنده از لب باد وزنده داستانهای نهانی رازهای زندگانی
برق چون شمشیر بران پاره می‌کرد ابرها را تندر دیوانه غراّن مشت می‌زد ابرها را
جنگل از باد گریزان چرخ ‌ها میزد چو دریا دانه های گرد باران پهن می‌گشتند هر جا
سبزه در زیر درختان رفته، رفته گشت دریا توی این دریای جوشان جنگل وارونه پیدا
بس گورا بود باران به چه زیبا بود باران می‌شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی ، پندهای آسمانی
بشنو از من، کودک من پیش چشم مرد فردا
زندگانی خواه تیره ، خواه روشن ، هست زیبا
هست زیبا ، هست زیبا.

/ 0 نظر / 2 بازدید